نمونههاي ديدهنشده ـ يا كمتر ديدهشده ـ را ميشد از موزههاي دورافتاده و يا مجموعههاي خصوصي امانت گرفت كه بهخاطر بيتوجهي ـ يا وقت كم و يا برنامهريزي مختصر و ناكامل ـ برگزاركنندگان موزة بريتانيا صورت نگرفته بود. در همين زمينه، طراحان نمايشگاه ميتوانستند اشياي تراز اولي را به اين مجموعه علاوه كنند تا تصوير كامل شود و فقط بهعنوان يك مثال ساده، ميشد از آثار بينظير و شگفتانگيز هخامنشي موزة «ميهو»ي ژاپن ـ ساغرهاي نقرهاي با سر اسب و شير، دستبند و گردنبند طلا با خمير فيروزه، ساغر شيشهاي با سرشير، جام نقرهاي طلاكوب ـ و نيز از مجموعة هوشنگ محبوبيان ـ دو پيكرة برنز زنان ايستاده ـ و از مجموعة موزة ملي شهر دوشنبة تاجيكستان ـ غلاف خنجر عاج ـ و از صدها شیئي ممتاز ديگر استفاده كرد و امانت گرفت.
نام نمايشگاه نامربوط و ناكامل است. «امپراتوري فراموششده»، اسم بيمعنا و پرتي است. هخامنشيان كجا فراموش شدهاند؟ حتا اگر هيچ نمونهاي از اين تمدن باقي نمانده بود، تنها متوني كه دشمنانشان ـ يونانيها ـ در ستايش و يا در ضديت با آنان نوشتهاند، كفايت ميكرد تا جايگاهشان در تاريخ بشري ماندگار شود. فراموش نشدهاند، چون كتيبههايشان خوانده شده، تاريخشان به دقت ثبت شده، لغتهايشان در مكالمههاي روزمرة ما بهكار ميرود، نامهايشان را بر روي فرزندانمان ميگذاريم و آثار هنري فاخرشان زينتبخش هر موزهاي است.
عنوان بعدي نمايشگاه ـ يعني «جهان ايران باستان» ـ هم به موضوع اصلي نمايشگاه كه «تمدن هخامنشي» باشد، اشاره ندارد. ايران باستان از مادها تا ساسانيان را دربر ميگيرد و نه در كاتالوگ نمايشگاه و نه در پوسترهاي آن، نام «هخامنشيان» نيامده است.

اين نامگذاري، مورد مخالفت برگزاركنندگان و امانتدهندگان ايراني نمايشگاه قرار گرفته بود كه ظاهراً تأثير چنداني نداشته و موزة بريتانيا بر همين نام بيمعنا پافشاري كرده است.
هستة مركزي و اصلي نمايشگاه، آثار هخامنشي موجود در موزة بريتانيا است ـ كه كم هم نيست ـ اما بسيار ديده شده است و مهمترين بخش آن، گنجينة مشهور «اوخوس» است كه در قرن نوزدهم ميلادي، انگليسيها از تاجران عتيقه در تخت كيقباد ـ كنارة آمودريا ـ كشف و خريداري كردند و شامل دهها قطعه شیئي طلاي هخامنشي است.
چند شیئي ديدني ديگر اين موزه، بشقابهاي نقرهاي هخامنشي است كه مهمترينشان، بشقاب نقرهاي بزرگي است با يك رديف نوشته به خط ميخي پارسي كه نام صاحب آن ـ اردشير اول هخامنشي ـ را معلوم ميكند و موزة بريتانيا ده سال پيش، آن را ـ از كجا؟ ـ خريداري كرده است، و ميشود اشاره كرد به آن ريتون نقرهاي نفيس با سر عقاب شاخدار، كه از عاليترين نمونههاي گنجينة موزة بريتانيا است.
بخش عمدة ديگر نمايشگاه، آثاري است كه از موزة لوور امانت گرفته شده، ازجمله، اشيایي كه به همراه جسد زني خفته در تابوتي برنزي، در آغاز قرن بيستم، ژاك دومورگان فرانسوي در شوش كشف كرد. اشياء تزئيني كمنظير اين مجموعه سالهاست كه در تالار ايران موزة لوور به نمايش گذاشته شدهاند و تازگي چنداني ندارد. تابوت و استخوانها و اشياء را نمونهسازي و قالبگيري كرده و در كنار اشياء اصلي اين نمايشگاه قرار دادهاند ـ كه اين تازگي دارد.
نگهبان نيزهدار پارسي ـ ساختهشده از آجرهاي برجستة لعابدار ـ كه در شوش كشف شده، همراه با همتاي متعلق به موزة بريتانياي خود، نمونة مختصري از مجموعة گرانبهاي كاشيهاي هخامنشي متعلق به موزة لوور را به نمايش ميگذارد. جز اينها، يكي از زيباترين قطعههاي بهجامانده از آن دوران، يعني دستة نقرهاي ظرفي، به صورت بز بالداري كه دو پايش را بر سر «بس» تكيه داده و در حال جهيدن است، از همين مجموعة لوور ميآيد كه بسيار تماشايي است.
آثاري كه از ايران ارسال شده، مجموعة قابل توجه و پراهميتي است: از لوح نقرهاي داريوش اول كه از زير پاگرد ورودي كاخ آپادانا بهدست آمده (و جفت طلايي دزديدهشدة آن همچنان مفقود است و انگار آرام آرام دارد از يادها ميرود و كسي زحمت سئوال و تعقيب آن را متحمل نميشود) تا ريتون طلايي با سر و دستان شير بالدار (كه بر سر اصالت آن همچنان حرف و سخن بسيار است و حدود چهل سال پيش از پاريس خريداري شده است) و مجسمة سگ نشسته ـ كه بخش اعظم سر و گردن آن مرمتي نهچندان استادانه و دقيق دارد ـ و قطعاتي از نقشبرجستههاي تخت جمشيد و كاسه طلايي با نام «خشايارشا» ـ كه ظاهراً در همدان يافتهشده و دربارة اصالت آن هم ترديدهايي هست ـ و چند پلاك برنزي و طلايي عالي كه بر روي درها و دروازهها نصب ميشده، و چند جفت گوشوارة طلايي زيبا كه در پاسارگاد كشف شده و دو قطعه سنگ لاجورد، يكي نقشبرجستة گاو بالدار مجموعة موزة رضا عباسي و ديگري سر ظريف و بيهمتاي يك شاهزادة هخامنشي، تماماً از انتخاب سنجيدة مسئولين ايراني نمايشگاه حكايت ميكند.
نكتهاي كه جاي سئوال باقي ميگذارد اين است كه اگر ريتون شير طلايي و كاسة خشايارشا براي نمايشگاه انتخاب شدهاند، چرا از مجموعة مفصل بشقابهاي طلاي (معروف به مجموعة كوتولاكيس) موزة رضا عباسي نمونههايي ارسال نكردهاند؟ چون مشابهت ساخت اين اشياء بسيار زياد و غيرقابل چشمپوشي است و احتمال ميرود همه از يك كارگاه بيرون آمده باشند؛ چه اصيل باشند و چه ساختگي.
ديگر اينكه، حالا كه اين اشياي طلايي به خارج از ايران ارسال شدهاند، آيا بهتر نيست مسئولان ايراني نمايشگاه از اين فرصت استفاده كنند و بخواهند تا آزمايشهاي لازم براي تعيين و تشخيص اصالت اين نمونهها انجام شود؟ با درنظرگرفتن اين نكته كه پيشرفتهاي چشمگيري در زمينة آزمايش لابراتواري اشياء طلايي و نقرهای در دهة اخير حاصل شده، اين فرصت مطلوب ميتواند پاسخي لازم و درست براي سئوالهاي هميشگي را فراهم كند.

بيترديد، نمايشگاه از آثار بسيار مشهور هنر هخامنشي خالي نيست و نمونههايي ـ هرچند هميشه در دسترس و در ويترين موزهها ـ مانند لوح گلي كوروش كبير و مهر سلطنتي داريوش كبير و خنجر طلايي مجموعة اوخوس، همچنان زينتبخش نمايشگاه است.
تا يادم نرفته اشاره كنم به جروبحثهايي كه در زمينة ارسال يا عدم ارسال آثار از ايران درگرفته بود و پيشتر هم، در مصاحبهاي مختصر، نظرم را بيان كرده بودم كه امانتدادن اشياي موزهها بهخاطر برپايي نمايشگاههاي معرف تمدن و هنر ايراني، جاي چون و چراي چنداني ندارد. در دوران بحراني كنوني كه بهخاطر سياستگذاريهاي جهاني، ترجيح داده ميشود فرهنگهاي معتبر و ديرين و مداوم تا به امروز، انكار يا معوج نمايانده شوند، نميشود ساكت نشست و به «انبارداري» پرداخت و نامش را گذاشت «موزهداري»! برپايي همين نمايشگاه موزة بريتانيا هم ظاهراً بهخاطر جبران «فراموششدگي» تمدن هخامنشيان است كه ـ به تعبير يونانمدارها ـ «بربر» ناميده ميشدند! اگر حالا در چنين گير و داري، و بهخاطر مسائل فرعي، قرار باشد كه اصل مسئلة «عرضة تمدن ايراني» را معطل و مسكوت بگذارند، فرصتهاي زيادي از دست خواهد رفت.
ميماند گرفتن تضمينهاي لازم و پيشبينيهاي مناسب كه ضريب صدمه و خطر ضمن حمل و نقل را به صفر برساند، كه كار چندان پيچيدهاي هم نيست.

تمدن ايران عصر هخامنشي از نقطه اوجهاي تمدن ملتي است كه نخستين امپراتوري جهان باستان را ساخت و شكل داد. اين تمدن موفق شد در مدتي كمتر از يكصد سال، حاصل جمع تمامي تمدنهاي پيشين و مجاور خود را بهصورت تركيبي عالي و معتدل و متوازن درآورد و اين الگو را از هند تا ليبي و يونان بگستراند. بديهي است اين تمدن بر مبناي باورداشتها و نظام خاص خود عمل ميكرد و بي آنكه در تغيير شكل تمدنهاي سرزمينهاي گشودهشده و جايگزيني خود اصراري بورزد، قادر شد جهاني «چندفرهنگي» را، تا بيش از دويست سال، تمشيت دهد و اداره كند. سازمان نظامي و اداري هخامنشيان و تساهل آنان در برابر فرهنگهاي از جنس و نوع ديگر ـ نظير بابليها و مصريها و يونانيان ـ امكان آشتي و «گفتوگوي تمدنها» را فراهم آورد.
رعايت حقوق مردمان گوناگون و حمايت از بازرگاني و خودداري از كينورزيهاي قومي و نژادي، بستر اصلي چنين مفاهمهاي شد و مظهر و نماد نمايشي اين تفكر، بهصورت معماري شكوهمند تخت جمشيد درآمد كه هر گوشة آن اشارهاي است به اين تعامل ميان ملل متنوع.
هنر هخامنشي، آميزهاي است فرهمند، چندوجهي، نجيب و ملايم و ظريف، و در عين حال، بسيار عظيم و پر ابهت. وقاري دارد برآمده از قدرت و عظمت و اعتماد و خودباوري. نه از سبعيت و كشتارستايي آشوريان نشانه دارد و نه از مرگانديشي مصريان و ـ البته ـ نه از آزادگي و مردمگرايي يونانيان.
رابطة هخامنشيان و يونانيان هم هيچگاه رابطهاي يكسره عنادورز و سلبي ـ از هر دو سو ـ نبوده است و فراز و فرودهاي تاريخي دويست سالهاي را گذرانده است و تقابل اين دو جهانبيني، بهرهوريهاي درازمدت و كوتاهمدت خود را براي هركدام داشته است و حيف كه پس از حملة اسكندر و داعية او در يونانيكردن جهان، يونان نيز همانقدر آسيب ديد كه ايران فتح شده ـ و كمتر به اين نكته اشاره ميشود.
نمايشگاه موزة بريتانيا قصد اين را دارد تا وجوه مختلف تمدن ايران هخامنشي را ـ از معماري و زبان و خط و فلزكاري تا حمل و نقل و زرگري و حجاري ـ به نمايش بگذارد و به نوعي، جايگاه «دريغشده» ـ و نه «فراموششدة» ـ اين تمدن عظيم را بازسازي كند و بهجا آورد.
بازتابهاي متفاوت اين نمايشگاه در اروپا و لندن ـ كه در چندجا و در مقالههايي گوناگون و گاه سطحي همچنان به مقايسة هميشگي و نامربوط تمدن يوناني و هخامنشي پرداخته بودند ـ گسترده و متعدد بود و حضور و همراهي شخصيتي چون «جان كرتيس» در برنامهريزي نمايشگاه و تدوين كاتالوگ آن مفيد و مغتنم. اين كاتالوگ، با طرح روي جلد و صفحهآرايي پيش پا افتاده و متوسط و بدون جلد ضخيم به كتابفروشيها عرضه شده و از حيث نفاست اصلاً به پاي كاتالوگهاي نمايشگاههاي همزمان خود، «هنر چين» و يا «روبنس در آغاز»، نميرسد.
كاتالوگ اما، شكل و ظاهرش به كنار، مقالههاي فشرده و دقيقي دارد از صاحبنظراني مانند پير بريان، جان كرتيس، شاهرخ رزمجو، نايجل تاليس و ديگران، كه از مقالة اندرو مدوز دربارة سازمان اداري هخامنشيان بسيار آموختم.
مجموعة عوامل تبليغاتي و اطلاعرسانندة نمايشگاه تا به اينجا خوب و درست عمل كرده و تقريباً در همة رسانهها ـ از تلويزيون بيبيسي تا روزنامة چپي گاردين ـ منعكس و مطرح شده است.

از متروي «تاتنهام كورت رود» كه به طرف موزة بريتانيا راه ميافتيم ـ همراه با آيدين عزيززاده ـ باران هم ميگيرد؛ اول پراكنده و بعد ريز و تند. پسر و دختري در پيادهرو بگومگويشان ميشود. پسرك با لگد دخترك را سرنگون ميكند و ناسزاگويان ميرود. ميرويم دخترك را از روي زمين بلند كنيم كه پسرك سرمي رسد و همراه دخترك پچپچكنان راه ميافتند و دست همديگر را ميگيرند. جمعيت انبوهي در حال آمد و شد از دروازة ورودي موزه است. ايرانيها زيادند و بهراحتي قابل بازشناسي. اعلان عظيم نمايشگاه از ايوان بلند موزه به پايين آويخته است و در اهتزاز باد و باران، تاب ميخورد. اعلان، طرح ساده و خلاصهاي دارد از شيري در حال دريدن گاو، و با خطوط قرمز بر روي زمينة آبي ساده، كه بسيار ابتدايي و ناشيانه كار شده. اگر كار يكي از شاگردان من بود، حتماً مردودش ميكردم.
در صحن داخلي موزه، انبوه ايرانيان موج ميزند؛ دو هزار نفر ميشوند. شاد ميشويم از اين استقبال، اما بعداً ميفهميم حضرات نه براي ديدار نمايشگاه، كه براي شركت در مراسم نقالي اردوان مفيد ـ شايد هم بهمن مفيد، يادم رفته ـ جمع شدهاند. آقايي هم لباس محلي پوشيده و با خط نستعليق اسم مردم را بر روي كاغذ مينويسد و ميفروشد به آنها. غلغلهايست.
ميرويم بليط بخريم، معلوم ميشود بليط ساعت يازدهونيم تمام شده و بايد بليط ساعت دوازدهونيم را بخريم، و گرسنه ميمانيم چون همة ساندويچهاي مزخرف رستوارن صحن موزه را هموطنان خوردهاند و تمام كردهاند.
نمايشگاه بازديدكننده بسيار دارد ـ و اغلب انگليسي. از تماشاي فضاي تنگ و محقر نمايشگاه جا ميخوريم: در سطحي مختصر، و با ديوارههاي جداكننده، اطاقكها و راهروهاي باريكي را ازكار درآوردهاند كه نه جاي حركت دارد و نه جاي ايستادن و تماشاكردن. تنگنائيست.
در اطاق ـ نه، اطاقك، نه، راهرو ـ دوم قالبگيريهايي زمخت و ناهنجار از نقشبرجستههاي كاخ صد ستون و پلههاي كاخ تچر را بر ديوارهاي مقابل هم نصب كردهاند كه كار استادي مانند «اسماعيل مظلومي» خودمان دهها بار دقيقتر و بهتر از آنهاست. مجسمة ايستادة داريوش هم وضعيت بهتري ندارد. نمونهاي از سرستون ظريف موزة ملي ايران را هم كج و كوله قالبگيري كردهاند، و فكر ميكنم چه خوب شد اين سرستون ـ و آن سرستون بزرگ گاو با سر انسان ـ را در آخرين لحظات از ايران نفرستادند، چون چطور ميشد از فاصلة يك متري، اين پيكرههاي عظيم را درست تماشا كرد؟
ويترينهاي متعددي را روي ديوارهها كار گذاشتهاند و صدها شيء كوچك و بزرگ را كنار هم چيدهاند ـ كه چپاندهاند. ويتريني كه به ظرفهای طلا و نقرة هخامنشي اختصاص دارد، شباهت زيادي به ويترينهاي لوكسفروشيهاي تهران پيدا كرده: ظرفها را درهم و برهم، تنگ هم قرار دادهاند و چشم نميتواند چيزي را به وضوح و فوريت تشخيص بدهد و سراغ كند و ناچار، سرسري، از روي شاهكارهاي هنر هخامنشي، سرگشته و سرگردان ميلغزد: پايههاي تخت برنزي، آجرهاي لعابدار، سه شير غران پاية مشعل، بشقاب طلايي گنجینة اوخوس، بشقابهاي نقرهاي تابوت شوش، كاسة شيشهاي سبزرنگ، ملاقهها و آبكشهاي نقرهاي، سينيهاي سنگي با دستههايي به صورت سر مرغابي، دستبندها و بازوبندهاي طلايي، مهرهاي عقيق، وزنههاي سنگي، سكههاي طلا و نقره، غلاف خنجر طلايي …. جايي براي درنگ و دريافت دقيق نيست. تنه ميزنيم و تنه ميخوريم و پاي مردم را لگد ميكنيم و ميگذريم. به ياد تالار ايران هخامنشي موزة لوور ميافتم كه تنها با يك سرستون عظيم سر گاو كه از شوش آمده و تعدادي كاشي لعابدار نيزهداران و جانوران و چند ويترين مناسب، عظمت كوبندة يك دوران را بلافاصله به بازديدكننده منتقل ميكند و تأثير همين تالار، به تنهايي، با تأثير چهارصدوپنجاه شيء نمايشگاه موزة بريتانيا برابري ميكند.

فضاي قابل توجهي از بخش انتهايي نمايشگاه را به چند و چون جايگزيني هنر يونانيمآب پس از فروپاشي امپراطوري هخامنشي اختصاص دادهاند كه جاي زيادي را ـ بيحاصل چندان ـ اشغال كرده است. همينطور است ارائة نمونههايي از تداوم نقشمايههاي هخامنشي تا به امروز كه متفننانه و غيرجدي است.
در اتاقك فروشگاه نمايشگاه، يادبودها و كتابهايي را براي فروش گذاشتهاند ـ كتابهايي انگشتشمار و با عنوانهاي معدود ـ كه تمامشان را دارم، و از بهترينها، كتاب ظرفهاي نقرهاي ايلامي است، تأليف هوشنگ محبوبيان كه مانند كتاب قبلياش دربارة برنزهاي ايران باستان، عالي و آموزنده است. كتاب را ميخرم به قيمت سيوپنج پوند و ورشكست ميشوم!
بقية خرت و پرتهاي فروشگاه اهميت چنداني ندارد. فيلم ويدئويي تخت جمشيد و بازسازي كامپيوتري آن ـ كه فيلم عمدهاي هم نيست ـ به مبلغ شصتوپنج پوند براي فروش عرضه شده ـ كه بماند براي خودشان!
چنين نمايشگاه مهمي را، بهخاطر فضاي محدود و ناچيزي كه به آن اختصاص دادهاند، حرام كردهاند. بهنظر ميرسد برگزاركنندگان بريتانيايي موزه، با شتابزدگي نمايشگاه را راه انداختهاند. شايد بيم داشتهاند كه تغييرات حكومتي ايران در كار نمايشگاه وقفه و خلل ايجاد كند. به هر صورت مبالغ عمدهاي در اين راه صرف شده است؛ ظاهراً چهارصدوپنجاه هزار پوند از مؤسسة ايران هريتيج، چهارصدوپنجاه هزار پوند از موزة بريتانيا و مبلغي بيشتر، از طرف شركت بيپي انگلستان سرمايهگذاري شده ـ كه قطعاً از راه فروش بليط و غيره تأمين و جبران خواهد شد. اما اگر نظير فضاي وسيعي كه براي نمايشگاه هنر چين در «كالج سلطنتي هنر» طراحي شده، به اين نمايشگاه مهم ـ مهم براي ما و مهم براي ديگران ـ نيز اختصاص پيدا ميكرد و طراحاني با سليقهتر كار اجرايي نمايشگاه را برعهده ميگرفتند، نتيجه بسيار مفيدتر و بهتر ازكار درميآمد.
گمان ميكنم و ميپذيرم كه سازمان ميراث فرهنگي ايران، با حسن نيت و در پي حل و فصل جانكاه مشكلات اداري و بوروكراسي، در اين نمايشگاه شركت كرده است، اما ميشد جاي بهتر و وسيعتري را درخواست كرد و بر اين درخواست پا فشرد، و ميشود اين تجربه را براي نمايشگاههاي بعدي منظور كرد و فضا را ـ كه در اين نمايشگاهها نقشي اساسي دارند ـ اولويت و ضرورت اصلي دانست و بهشمار آورد.
هنر ايران عصر هخامنشي، هنري است ظريف و فاخر و پرجلال و پرابهت و بهتانگيز. عظمت و شفقت، تركيب توأمان و هميشگي آن است و واداشتن بيننده به احترام و تحسين، هدفمندي اصلياش.
نمايشگاه تنگ و تاريك و مختصر «امپراتوري فراموششدة» موزة بريتانيا ـ نوع و تعداد اشياء عرضهشده در آن به كنار ـ نقض غرضي است آشكار و مخدوشكننده و تقليلدهندة هيبت و شكوه يكي از درخشانترين دورانهاي تمدن و هنر جهان باستان. و چه حيف.
◊ مأخذ: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)